***
دیگر تمام زنی شدهای
که آشپزخانه بلد است
هوس میکنم
همهی حرفهایم را به این در بگویم
زنگ که میخورد
فقط سهمی از اضطراب مال من است
تو نیستی
شبیه دختری
که مدرسه را تا زنگ آخر دوید
و شباهتش به من
خالی صحنهایست که بازیمان دادند
گریه را پس بده به چشم هایم
و خشم هایم را به گلو
به سنگی که در دستم نبود
زنگ خورد
و ما پشت درها و این سوی بطالت کارخانهها
زنگ زدیم
زنگ زدیم و کسی صدایمان را نشنید
از اینهمه گوشی خاموش
به من برگرد
به دلهرهی دری که تا تو بسته است
و زنگ که میزنم
فقط بگو: الو...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 13:31 توسط فاتمە فەرهادی
|
وەرە ئەم دەنگانە هەڵبگرە