(...)
نه به تو اعتمادی هست
نه حرف
که توی حرفم می آوری
قناعت نمیکنم
به این سکوت
و اخمهایی که تلخم میکنی
در قهوهات
بنوش
هرچه باران را
گلولههای رها شده در باران را
جنازههای خیس و بغضهای من...
اگر زنده بودیم
چقدر عاشق چشمهایت بودم از زیر عینک!
چرا به سرنوشت پشت کردم
وقتی مرا فقط خاطرهی تو کافی بود
آیا گمان کردم کسی بیشتر از تو دوستم خواهد داشت
وقتی شب را به پنجرهام می آوردی
و ستارهها را در چشمم داشتم؟
اگر سفر راهم بود
چرا چمدان را بستی بر فراموشیم
مگر چه بودم جز یک نام در شناسنامهام
و کوچههایی که نمیشناختم هنوز؟
اگر زنده بودیم!
مرا با جهان زندهگان چکار؟
مشتی خاک را کفایت کردم
به جای دهانهایی که سنگ
و جادههایی که کوه
فقط
کلاغها را بپران
از شانههای این مترسک غمگین
که شعاع دیدش ته مزرعه و
لبش به دهان تو دوخته است
مرا با جهان زندهگان چکار؟!
وەرە ئەم دەنگانە هەڵبگرە