***

همیشه مراقبم

که‌ آینه‌ در انعکاس تنهاییش نشکند

از پنجره‌ به‌ صبح لبخند میزنم

میز را از غبار به‌ بشقابهای ظهر میبرم

از کنار باغچه‌ که‌ رد میشوم

می ایستم

و همیشه‌ نگران بوته‌های بی گلم

کجای تصورم بود که‌ ‌زنگ بخورد

و روزهایم در تو زنگار بگیرند؟

 

سیخ میشوم در چشمت

که‌ از زبان روزنامه‌های صبح گستاخ تر است

موج هایی که‌ مرا گرفت

توهم رودخانه‌یی بود

که‌ پل ها را می شکست

و پرده‌ها را میکشید

تا برای همیشه‌ کنار شب لنگر بگیریم

 

و گربه‌یی که‌ صورت ماه‌ را چنگول میکشید

برای گوشواره‌های ماهیم  دندان تیز کرد

ببین

سهم من از حوض فیروزه‌

همین ماهی مرده‌ بود

ماهی که‌ نتابد

به‌ درد شبهایش میمیرد

 

به‌ خاطر من   نه‌

لااقل برای مرده‌ام بخند که‌ آینه‌ از تنهاییش...

اکنون در آینه‌ام

و از کروکودیل های رودخانه‌ات هم

سراغی نیست...

پاییز۸۷